همه چی مثل سابقه البته دیگه به اون شدت نیست
من مثل همیشه باز دوباره دچار شک و تردید شدم نمی دونم چرا اینجوری شد اما احساس کردم نکنه بازم دارم اشتباه می کنم نکنه آ عزیز هم فقط یه عبور ساده است، حالا باید دید چه می شود ایا ؟
این روزها گرفتار کارهای استعلام ام هستم ، این روزها دم عید رو دوست ندارم یاد پارسال عید می افتم خیلی ازارم داد این گزینه مردد، کاش خبر مرگش می اومد یه نفس راحت می کیشیدیم ما
قراره پنج شنبه با میم عزیز و آ عزیز و لاو ِمیم عزیز بریم ناهار بیرون ، کاش خوش بگذره
وارد یه کار جدید شدم دوباره همون موسسه هه که قبلن بودم حالا دوباره بعد یک سال با پشیمونی برگشتن می گن بیا با ما کار کن می خوام برم هرچند که سرم خیلی شلوغه ولی می رم به دلیل نیازمندی به پول ، موضوع تزم رو هنوز انتخاب نکردم می ترسم خیلی زیاد
+ نوشته شده در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386ساعت 11:8  توسط حوا مشرقی
|
نمی دونم چند وقته ننوشتم شاید شش ماه یا هفت ماهه که نیومدم این ور ، هر چی نوشتم توی اون یکی وبلاگ ل خ ت ه بود، اون جا که همه می آن نمی دونم با این که می تونستم اینجا راحت بنویسم بی دردسر و بی نگرانی از فضولی ها ولی ننوشتم شاید اصلن توی مود ثبت لحظه ها نبودم شاید اصلن نمی خواستم چیزی ثبت شه اما حالا می تونم بگم
این روزها که گذشت بد بود خیلی بد روزهایی بود که با گریه شروع می شد و با گریه تموم می شه همه هم و غم ام شده بود دعا کردن برای دیدنش سه بار هم دیدمش یه بار اول من توی تاکسی بودم و اون توی پراید کذایی بابای کثافتش بعد از اون سه بار هم زنگ زد یه بار همون اولها درست شب عید فطر بود من داشتم التماس می کردم و گریه وفت اذان مغرب بود تازه عید شده بود یه تک زنگ زد و قطع کرد از خونشون به موبایلم این قضیه درست۲۰ مهر بود
دیدنش توی پراید ۲۸ مهر بود فکر کنم همون اولها خیلی حالش بد بود و حتمن بهانه دیدنم رو داشته که تا بالای کارگر اومده بود این وسطها هنوز گوشی موتورلام رو داشتم و تک زنگهای ناشناس زیاد روش می خورد حتی میس کالهایی که چون من روی اون گوشی حساس بودم و همیشه رو ویبره بود نمی شنیدم داشتم از جاهایی که فکر کنم اون بود چون بعدش همه اون تلفن های ناشناس تموم شدن
این وسطها با ح عزیز اشنا شدم خواننده وبلاگم بود و یه اکسیژن به مفهوم واقعی هنوز چیزی با ح عزیز جدی نشده بود که دوباره یه بار۱۴ ابان به گوشی ام زنگ زد باز هم از خونشون بود این بار تک زنگ نبود ۵ تا زنگ خورد مثل دیوونه ها تلفن رو توی دستم نگه داشته بودم و فقط نگاه می کردم وقتی خواستم جواب بدم قطع کرده بود
گذشت، من هنوز به در گاه خدا التماس می کردم ببینمش یا زنگ بزنه تا اینکه برای تولد «م »عزیز رفتیم با «س» عزیز خرید بعد توی خیابون نیلوفر دیدمش ۲۱ ابان بود دم هات چاکلت، من رو ندید عین یه احمق قایم شدم نمی دونم چرا گُر گرفته بودم نمی دونستم دارم چه می کنم اما انگار «س» عزیز رو دید از اون به بعد همه چی رو به افول رفت دیگه نه از تک زنگ ها خبری بود نه از زنگ های ناشناس یه بار حتی زنگ زد گفت الو و بعد گفت ببخشید اشتباه گرفتم همین
دیگه به غصه خوردن عادت می کردم تا اینکه ۹ بهمن با «میم» عزیز رفتیم ک ا ن و ن . دوستاش اونجا بودن توی حرفهای خودشون گفتن داره می اد ما شنیدیم اومدیم توی ارژانتین دیدم که با دربست اومد مثل همیشه مضحک و مسخره باز هم گُر گرفته بودم داغ بودم و عصبی اما این بار رفتم دنبالش، داخل ساختمون شدم و از اتاقی که رفته بود توش رد شدم من رو دید وقتی از جلوی در رد می شدم فقط خنده هایی که داشت می کرد روی دهنش خشک شد و فقط نگاه کرد اومدم خونه و تا یک هفته داغون بود
دوباره با« ح »عزیز شروع کردم سر جمع از ۱۴ ابان که برای اولین باردیدمش تا ۲۴ بهمن چهار بار باهاش رفتن بیرون دوبار ۴۶۹ و دو بار کوپه بار اخر فرداش ولنتاین بود برام کادو خریده بود اما نمی تونستم قبول کنم نمی دونم چرا اما دلم این رو می گفت ادم خوبی بود بی نهایت خوب اما دنیای کوچیک بی رنگی داشت که دوست نداشتم توی گذشته مسخره اش گیر کرده بود دلم این قدر سادگی نمی خواست دنیای پر هیجان من براش عجیب بود انگار براش اینده یه علامت سئوال گنده بود پس تموم کردم
ادامه مطلب
+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386ساعت 15:53  توسط حوا مشرقی
|
عالیه ام

هر چند که روزهای سختی بود اما گذشت الان دقیقن از اون روز سه هفته گذشته بلد شدم که روی پام با سر ِبلند واستم
اونی که ضربه دید من نبودم اون بوده و این یه حقیقت انکار ناشدنیه
یه ادم بی وجدان که بویی از معرفت و ایمان نبرده بود روزی که تحقیقم رو دزدید باید این رو می فهمیدم می دونی خدا خواست که نجات پیدا کنم با اون خانونده قزمیتش
خدا رو صدهزار مرتبه شکر دوستت دارم خدایی
این هفت سال هم به یه ورم مهم منم که سالمم مامان سالمه و درسم رو تا بالاترین درجه خوندم و دارم راحت نفس می کشم و دیگه با یه آدم بی سواد که به خاطرش مجبور باشم هر روز توجیه اش کنم یا بهش ایراد بگیرم زندگی نمکنم اون لیاقتش همون هرزه های توی خیابون بودن نه من با ین شرایطم
هنوزم امیدوارم ذره ذره بمیری عزیزم ازت متنفرم
+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم شهریور 1386ساعت 16:55  توسط حوا مشرقی
|
گزینه مردد هم پاک شد دوم شهریور ۱۳۸۶ همه چی ورق خورد معلوم شد ۷ سال اشتباه می کردم
دلم می خواد بمیری عزیزم
+ نوشته شده در سه شنبه ششم شهریور 1386ساعت 14:48  توسط حوا مشرقی
|
جده بزرگ رفت
همین امروز
جالب بود وقتی زنده بود برای رفتنش ثانیه شماری می کردن حالا که رفته بغض می کنن من سر از کار این دنیا در نمی ارم و نمی تونم مثل اینا فکر کنم
یه فکر جدید به سرم زده می خوام برم دانشکده قلعه حسن خان درخواست بورسیه بدم خدایی کمک کن درست شه 
+ نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 21:29  توسط حوا مشرقی
|

عزیزم ازت متنفرم این تازه واسه یه دقیقه اشه نمی دونم چطوری و کجا شد که این جوری شد ولی بهر حال شده دیگه
قرار بود بیای و مدارکم رو برای جایی ببری ولی مثل همیشه خودت مهمتر بودی . گشاد بازی در اوردی و گفتی باشه حالا تا شنبه
بهم بر خورد خیلی ساده بهم بر خورد و باهات دعوا کردم یه دعوای جانانه انگار از خدات بود
از ساعت سه بعد از ظهر دیروز تا الان که ساعت ۹ شبه زنگ نزدی خیلی بی جنبه ای بدبخت 
+ نوشته شده در پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 21:28  توسط حوا مشرقی
|
تولد قبل یک سالگی ات مبارک دیشب به دنیا اومدی اون سر دنیا

الان فقط ۲ روزته عزیزم دوستت دارم خیلی زیاد
+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 15:36  توسط حوا مشرقی
|
امروز از صبح تا الان که ساعت ۹ شبه حتی یه زنگ هم نزده دیروز تا عصر اینجا بود بعد رفت اما دیگه زنگ نزد خونشون زنگ می زنم کسی برنمی داره به موبایل باباش زنگ زدم کسی برنداشت مسخره است نه من عادت دارم می دونم دروغ فرداش چیه من بد بختم نه ؟
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386ساعت 20:57  توسط حوا مشرقی
|
خدا رو شکر انگار اوضاع داره بهتر می شه
چند روز قبل از تولدم گزنیه مردد نزدیک به دویست تومن داد تا بتونم کادو برای خودم بخرم انگار چند تا کار خوب یعنی در حد معمولی به تورش خورده خدا رو شکر بالاخره نذرم گرفته گوش شیطون کر حالا باید نذرام رو ادا کنم دیروز هم که روز مادر بود رفتیم برای مامان ها کرم ضد چروک روال گرفنیم روی هم شد چهل هزار تومن البته ده هزار تومن اقا کم اورد و از من گرفت اما بی خیال 
...............................................................
دیروز رفتم خونه اسطوره تظاهر، ناهار لوبیا پلو با سالاد شیرازی، اسطوره بلاهت هم بود خوب و کیفور
جده بزرگ رو چند روز پیش برده بودن بیمارستان دیروز هم که ما اونجا بودیم ساعت ۵ زنگ زدن که حالش بد شده و اسطوره تظاهر پا شد رفت اونجا ما هم اومدیم خونه
.......................................................................................
اسطوره بلاهت برگشته میگه به اسطوره تظاهر که خدا رو شکر ننه ات داره میمیره
، پیش خودم گفتم ماشالله اینا چقدر در مورد هم خوب صحبت می کنن . سر ناهار حالا شونصد بار سکته کرده ها ولی داشت اون لوبیا پلو چرب
رو با چه حرارتی می خورد گفتم خوبه نمیمیره .
.......................................................................................
دیگه اینکه دوباره از دیروز گزینه مردد اسهال شده دیگه عادت کردیم شده کار هر روز و شبمون مسخره است به خدا
.....................................................................................
اخوی بزرگ و خانمی اش هنوز نی نی شون نیومده یه اسمه با مزه قراره روش بذارن که دوستش دارم احتمالن توی این ماه نی نی به دنیا می آد
...................................................................................
دانشگاه که بودم کرمانشاهی عزیز رو دیدم بازم حرفهای مفت اما تحمل کردم 
دوست جون وکیله با مامانش رفته مشهد ، تاواریش هم هنوز نرفته به خارجه
منم در تعطیلاتم یعنی فقط دانشگاه نمی رم ولی ۲ تا تحقیق و ۲ تا ترجمه دارم با درس خوندن برای ثبت حالا تا ببینیم این دوماه و نیم مونده چه جوری می گذره 
+ نوشته شده در جمعه پانزدهم تیر 1386ساعت 13:45  توسط حوا مشرقی
|
دیروز اتاق رو تمیز کردم خیلی چرکولکی بود
دیگه باید اماده بشم که تصمیم بگیرم که برای تابستون چی کار کنم خودم فکر کنم برای ثبت نمی تونم وقت بذارم اما تلاشم رو میکنم هر چند که دوتا کار تحقیق و دو تا ترجمه دارم و امیدوارم توی مرداد از پسشون بر بیام بعد هم اینکه فردا میریم سر کلاس دکتر ا.ق چون باید درسش رو تموم کنه می گه می خواد توی تیر امتحان بگیره من تمام تلاشم رو میکنم تا بچه ها رو راضی کنم که امتحان رو بندازه برای مهر خدایی کمک کن قبول کنه
خواهش می کنم دلم می خواد تابستون رو به کارها ی جا مونده اختصاص بدم بهر حال توی تولدی مجبورم تا ۵ دانشگاه باشم بعد هم اینکه شب شنبه با گزینه مردد و بابا و مامان جشن بگیرم یکشنبه با بچه ها می رم بیرون و دوشنبه هم دخترهای دایی بزرگه اینجان
دیروز گزینه مردد به جز اون پنجاه تومنی که برای عینک داده بود ۱۰۰ تومن دیگه آورد البته گفت که ۵۰ تومنش مال مامانشه و گفت اگه پول داشته باشه ۵۰ تومن دیگه بهم می ده بهرحال خدا رو شکر من نذر کرده بودم و هر روز دعای توسل خونده بودم که اوضاش روبه راه بشه که انگار خدایی دوستم داشته و شده و حالا باید نذرم رو ادا کنم راستی دیروز با ۵۰ تومن پولیی که بهم داده بود رفتیم ونک و یه مانتوی راه راه بلند ژیگولوی خوشگل طوسی خریدم و خیلی دوستش داشتم
امروز همش درس خوندم چشمم گل مژه زده و از صبح هنوز گزینه مردد زنگ نزده به گفته گزینه مردد اون چندش خانوم کنکورش رو داده و گفته که خوب ندادم چه می دونم والله در حد حرفه
همین گزارش امروزم تموم شد
+ نوشته شده در جمعه هشتم تیر 1386ساعت 16:58  توسط حوا مشرقی
|